![]() |
![]() |
|
|
عزیزای دلم...دوستهای خوب من...
چند روزی نیستم...نمیدونم غیبتم چقدر طول بکشه اما به محض اومدن باز میام پیشتون... دوستتون دارم...شما یکی از بهترین اتفاقاتی هستین که تو زندگی من افتاده.... مواظب خودتون و دلهاتون باشین... |
|
+ نوشته شده در
Thu 3 Dec 2009ساعت 6:15 توسط nasim |
|
|
دلشوره ها رو به فرشته ها میدم و کلی از بازار مکاره کائنات جر بزه قرض میکنم و از مامان و خاله و دختر خاله و رفقا درس میگیرم و پامو میکوبم زمین میگم من باید برم ایران...چه بیای چه نیای...
میگه چی؟ ....مممم...هیچی.... خوب میخوای بری برو عزیزم...منکه موقعیتش نیست در شرکت رو ببندم اما تو برو عزیزم... گیج نگاهش مبکنم و میگم میخوای برم؟؟؟؟؟؟چرا میخوای برم؟جریان چیه؟ نگاهم میکنه و میگه:واااااااا مگه تو نمیخواستی بری مامانتو ببینی؟من که از خدامه نری اما اگه میخوای بری که نمیتونم بهت بگم نرو...مادرته...حقشه ببینتت... حالا نمیای با هم بریم؟ چیه میترسی تنهام بذاری؟؟؟؟؟ نههههههه...اما تو هم بیای بابات اینها کلی شاد میشن هاااا... بعد ۱ ساعت تازه میفهمم شدم نمونه کاملی از اون زنهایی که تو فیلمها و کتابهای ۲ زاری میبینی که خودشونم نمیدونن چی میخوان و انقدر ساز عوض میکنن که شوهر بیچاره هر حرفی بزنه یه چیزی تو سر زنه میگه:دیگ دینگ دینگ ...جواب آقا غلط بود...حسابشو برس... با خنده بغلش میکنم و میگم مرسی گذاشتی من برم...اگه بیای بیشتر بهم خوش میگذره اگه هم نیای درک میکنم...اصلا تنها نمون برو با رضا و مهدی اینها بگرد حال کن.... اوخخخخخخخخخخخ....یه مرتبه یه چیزی تو سرم میگه...دینگ دینگ دینگ ابله...این چی بود گفتی!!!! |
|
+ نوشته شده در
Mon 23 Nov 2009ساعت 16:35 توسط nasim |
|
|
گاهی پر از عشقم برای تو و گاهی میتونم دستهامو فرو کنم تو حلقت و قلبت رو بکشم بیرون...
گاهی با همه وجود مال توام و گاهی کنار توام و تو رو نمیشنوم و غرق خیالات خودمم... گاهی قربون صدقه ام میری و گاهی با حرفهات نیشم میزنی... گاهی یاری و رفیقی و گاهی آ قا بالا سر... گاهی لحظه ها رو میشمرم تا بیای گاهی وقتی در میزنی گریه ام میگیره که تنهاییم تموم شده.. هر بار منم و تو و لحظه های بی ثبات... هر بار منم و تو و یه احساس جدید... فکر میکنم تا شاید یه تعریف از این رابطه پیدا کنم...و مثل هر چیز دیگه یه بر چسب بهش بزنم تا تکلیفم با خودم روشن بشه... مامان میگه خوب بهش میگن ازدواج...مگه یادت نیست که بهت میگفتم همچین آش دهن سوزی نیست...اصلا آش نیست...حکایت همان کوزه عسل و.... است... مال بعضی با عسل بعضی با .... شروع میشه...مال تو زیاد تکون خورده قاطی شده!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
Fri 13 Nov 2009ساعت 5:58 توسط nasim |
|
|
دیشب فیلم کینگ کنگ جدید رو دیدم...آدم دیدی به عشق یه گوریل غبطه بخوره؟
شب خوابیده بودم که یه مرتبه اومد و دستهاشو انداخت دورم....خنده ام گرفت...یاد کینگ کنگ افتادم که دخترک رو تو بغلش میگرفت و مواظبش بود... دخترک دلش برای برگشتن به سرزمین خودش پر میزد اما کنگ نمیذاشت اون جایی بره... با اینکه دخترک پیش کنگ احساس امنیت میکرد اما باز هم فکر برگشتن ولش نمیکرد... اومدم خودمو بکشم کنار اما اون محکم دستم رو گرفت و غر و لند کرد...بازم خنده ام گرفت...یادم اومد دخترک تا پیش کنگ بود میخواست ازش فرار کنه و وقتی برگشت به سرزمینش دلش برای کنگ تنگ میشد پس چشمهامو بستم و با یه لبخند تا بناگوش خوابیدم... پ.ن:دلم بد جوری برای مامان بابام تنگ شده... |
|
+ نوشته شده در
Mon 9 Nov 2009ساعت 5:54 توسط nasim |
|
|
روز هالووین امسال شدم یه پانک راک دهه ۸۰ به اسم شلی ای...
اونم شد پسر جهنمی...هر کس در حد بودجه و توانش یه قیافه ساخته بود و زده بود بیرون... ترافیکی که هرگز نمیبینی ...فرت و فرت عکس گرفتن و همه در مورد لباسهای همه دیگه نظر دادن.. زن و مردهایی که مثل بچه های ۴ ساله هیجان زده بودن و میرقصیدن و جیغ میزدن... منی که همیشه مشهورم به آرومی اون شب رو اونقدر رقصیدم که تازه وقتی شب کفشهامو در آوردم فهمیدم چه بلایی سر خودم آوردم... اون شب فهمیدم هنوز خوش گذارنی و شادی رو فراموش نکردم... یه لحظه به خودم گفتم یه مقایسه کوچولو... اینجا همه روزهای تعطیل جشنه...روز مرگ مسیح رو جشن میگیرن چون میگن معراج اونه...نه بشینن گریه کنن...همه مناسبتها رو زیر رو کردم...همه جشنه... اما ما...همه تعطیلی ها عزا داریه...هر تولدی که تعطیل بود برداشتن و عزا داریشو تعطیل کردن... روزهایی که شاد بودیم و تو ایران با بچه ها بهونه ای برای خنده و هدیه دادن داشتیم چی بود؟؟؟؟؟ ولنتاین...کریسمس!!!اون که مال ما نبود اما ما به زور مال خودمون می کردیمش.. میخواین بگین نو روز؟؟؟؟؟؟؟؟اگه سالی میومد که توش هیچ عزا داریی نبود دست کم برای من معنیش بود ملاقاتهای اجباری...توی لباسهای اجباری...خونه نشینی ...خونه به خونه رفتن... هنوز هم این بهانه های شادی مال ما نیست و کمی غریبه... اما کاش میشد ما هم کمی بیشتر بهانه هایی برای شادی درست میکردیم..یه چیزی که مال خودمون باشه نه اونهایی که مثل لباس عاریه به تنمون زار میزنه
|
|
+ نوشته شده در
Mon 2 Nov 2009ساعت 6:35 توسط nasim |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
11/22/2009 - 12/21/2009 10/23/2009 - 11/21/2009 9/23/2009 - 10/22/2009 |
|
RSS
|